![]() |
![]() |
|
|
دیدم اون وبلاگ قبلی ام که قرار بود غار دلگیریها و تنهاییهام باشه لو رفته منهم با حفظ سنگر لو رفته یه جای دنج دیگه بیدا کردم(این حرف ب کجاست که من اینجوری ننویسم بیدا؟؟؟)
اینجا با خیال راحت با خودم حرف می زنم.... آخیشششششششششششششششششششششششششششش راحت شدم!! ولی الان دیدم که جناب داره دوباره با خواهر جونش چت می کنه ! باز دوباره برای ما چه نقشه ای کشیدن نمی دونم!!! تا می آد یه ذره با هم زندگی کنیم یه تلفن یا یه چت کل زندگی ما را می ریزن به هم ....من که از سرشون نمی گذرم !خدا هم نگذره.... فردا قراره برم با "س" برای "م "که تازه زایمان کرده چیزی بخرم و بیام غذای مقوی براش درست کنم!!آخه بیچاره به مامانش ویزا ندادن که بیاد و برای تولد نوه اش اینجا باشه امروز تمام وقتم به گشتن توی سایت های مختلف برای "م "تحت عنوان تغذیه مادر بعد از زایمان بود!!!و همچنین ایمیل به استادی که اشتباهی با یکی دیگه بهش میل نزده بودم!!تصمیم گرفتم واقعا واقعا خودم را از این باتلاق نجات بدم و بلاخره امسال اگه خدا بخواد برای همین دانشگاه کوفتی ابلای کنم حالا تا سال بعد خدا کریمه!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 0:6 توسط تارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 |
|
RSS
|