![]() |
![]() |
|
|
امروز رفتیم بیمارستان تا م و بچه تازه رسیده را بیاریم خونه.کلی با سلام و صلوات و کلی اسباب و وسایل اومدند برای ناهارشون از وقتی از خواب بیدار شده بودم به فکر بودم و خلاصه ساعت ۳ این مراسم بچه و مامان اش تموم شد و من راحت بعد از ۲ روز بدو بدو بلاخره یه کوچولو استراحت کردم!!!!
جناب خیلی امروز زحمت کشید و ناهار خودمون را درست کرد و کلی برای تهیه غذای م هم بهم کمک کرد می دونم که عشق بچه است از این بدم می آد که یه روز بچه اش را به من ترجیح بده.... بچه م خیلی قد بلنده و لاغر!!من دوباره اومدم سر زبان!!!امروز به استاد دانشگاه س ایمیل زدم خدایا بلاخره یک استادبه من جواب مثبت بده.........................این هم بچه..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 23:39 توسط تارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 |
|
RSS
|