![]() |
![]() |
|
|
نمی دونم چرا اینقدر امروز دلم گرفته ! یه جورایی شور می زنه!!از یه طرف دلم می خواد برم اون بارچه فروشی و همه بارچه هاش را بخرم!!!!!!ای خدا کاش می شد!!!از یه طرف دارم یه عالمه فکر می کنم اگه بخوام این هفته برم با این خانم بروفسور صحبت کنم چه جور ی بگم!!!! خدا به دادم برسه !!خدایا یه کاری کن که دست رد به سینه من نزنه!!!!!!!!!!
امروز خیلی جناب مهربون بود و با مهربونی جوابم را میداد شاید به خاطر اینکه من تصمیم گرفتم که این هفته برم حرف بزنم؟ ایشالا بچه م برای من شگون داره و به عنوان اولین خبر خوش ابلای را می فهمم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:20 توسط تارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 |
|
RSS
|