<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته های یه آدم بیکار</title>
<link>http://taragol.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 14 Jan 2009 20:11:21 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>موازی</title>
<link>http://taragol.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>هر چی جناب با من سرسنگین برخورد می کنه به احساس بد من نسبت به خواهرش افزوده می شه.دقیقا مثل دو خط موازی</description>
<pubDate>Wed, 14 Jan 2009 20:11:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taragol&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>taragol</dc:creator>
<guid>http://taragol.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اظهار نظر..</title>
<link>http://taragol.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>امشب همینطوری اومدم یه نگاه به بلاگ بندازم که دیدم چند نفر برام نظر گذاشتن!!خیلی خوشحال شدم چون اینها اولین نظراتی هستن که تابحال گرفتم!یه نفر پرسیده بود که مگه کجا هستی ؟باید بگم خوشبختانه یا متاسفانه کانادا هستم و یه نفر به نام استاد..برام یه شعر کوچولو فرستاده بود که کلی روحیه ام راعوض کرد!!ممنون...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز با س چت می کردم اون یکی از دانشگاههای خیلی معتبر اینجاست می گفت که می تونه بره و نامه و رزومه منو به یکی از استادهای دانشکده شون بده!!!نمی دونم واقعا چنین کاری را برام می کنه یا نه ولی در هر صورت کلی حالم را عوض کرد!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوباره امروز رفتم به بچه تازه به دنیا اومده سر بزنم فکر کنم امروز 10 روزش می شه!!به نظرم این بچه برام شگون داره و برکت می آره س می گفت اون بچه اگر بخواد برکت بیاره باید برای پدر و مادرش بیاره که PR اونا بیاد!!!من نمی دونم ولی انشااله برای من ادمیشن می آره!!!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 14 Jan 2009 04:24:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taragol&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>taragol</dc:creator>
<guid>http://taragol.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم گرفته..</title>
<link>http://taragol.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>امروز خیلی دلم گرفته بود رفتم بیرون که مثلا یه کوچولو آب و هوا عوض کنم ولی بدتر شد چون اولش که اتوبوس را اشتباهی سوار شدم و تا رسیدن به مسیر اول ۱ ساعت وقتم تلف شد هوا شده بود -۴ درجه حالا بماند که وقتی باد میاد هوا سردتر حس می شه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اینکه به مغازه مورد نظر رسیدم متاسفانه اون فروشنده تا دید که من از اونا نیستم به نظرم کلی سرم را کلاه گذاشت اینجا واقعا بعضی آدماش خیلی ناسیونالیست هستن و اصلا  با ما ها به خصوص کسی که روسری هم داشته باشه رفتار خوبی ندارن!!!با بحثی که با فروشنده داشتم بیشتر اعصابم به هم ریخت تازه وقتی اومدم از مغازه بیرون دیدم که باید حدود ۴۰ دقیقه توی این سرما وایسم تا اتوبوس بیاد!!!واقعا سردم بود فکر کنم باهام داشت یخ می زد!!بعد هم که چون به اتوبوس دوم نرسیدم مجبور شدم از ایستگاه اتوبوس تا خونه را بیاده بیام!!! فکر کنم نمی رفتم بیرون بهتر بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کی می خوای بهم نظر کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یه راهی ..تنها امیدم به توست..کمک کن ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا منو از این وضعیت خلاص کن!! امروز داشتم به خودکشی فکر می کردم ولی به خاطر بدر و مادرم نمی تونم......&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Jan 2009 06:14:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taragol&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>taragol</dc:creator>
<guid>http://taragol.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://taragol.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>نمی دونم چرا اینقدر امروز دلم گرفته ! یه جورایی شور می زنه!!از یه طرف دلم می خواد برم اون بارچه فروشی و همه بارچه هاش را بخرم!!!!!!ای خدا کاش می شد!!!از یه طرف دارم یه عالمه فکر می کنم اگه بخوام این هفته برم با این خانم بروفسور صحبت کنم چه جور ی بگم!!!! خدا به دادم برسه !!خدایا یه کاری کن که دست رد به سینه من نزنه!!!!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز خیلی جناب مهربون بود و با مهربونی جوابم را میداد شاید به خاطر اینکه من تصمیم گرفتم که این هفته برم حرف بزنم؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;نمی دونم.شاید؟!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایشالا بچه م برای من شگون داره و به عنوان اولین خبر خوش ابلای را می فهمم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Jan 2009 02:21:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taragol&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>taragol</dc:creator>
<guid>http://taragol.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوزاد</title>
<link>http://taragol.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>امروز رفتیم بیمارستان تا م و بچه تازه رسیده را بیاریم خونه.کلی با سلام و صلوات و کلی اسباب و وسایل اومدند برای ناهارشون از وقتی از خواب بیدار شده بودم به فکر بودم و خلاصه ساعت ۳ این مراسم  بچه و مامان اش تموم شد و من راحت بعد از ۲ روز بدو بدو بلاخره یه کوچولو استراحت کردم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جناب خیلی امروز زحمت کشید و ناهار خودمون را درست کرد و کلی برای تهیه غذای م هم بهم کمک کرد می دونم که عشق بچه است از این بدم می آد که یه روز بچه اش را به من ترجیح بده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه م خیلی قد بلنده و لاغر!!من دوباره اومدم سر زبان!!!امروز به استاد دانشگاه س ایمیل زدم خدایا بلاخره یک استادبه من جواب مثبت بده.........................این هم بچه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Jan 2009 04:40:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taragol&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>taragol</dc:creator>
<guid>http://taragol.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دومین وبلاگ و اولین فرار...</title>
<link>http://taragol.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>دیدم اون وبلاگ قبلی ام که قرار بود غار دلگیریها و تنهاییهام باشه لو رفته منهم با حفظ سنگر لو رفته یه جای دنج دیگه بیدا کردم(این حرف ب کجاست که من اینجوری ننویسم بیدا؟؟؟)
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا با خیال راحت با خودم حرف می زنم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخیشششششششششششششششششششششششششششش راحت شدم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی الان دیدم که جناب داره دوباره با خواهر جونش چت می کنه ! باز دوباره برای ما چه نقشه ای کشیدن نمی دونم!!! تا می آد یه ذره با هم زندگی کنیم یه تلفن یا یه چت کل زندگی ما را می ریزن به هم ....من که از سرشون نمی گذرم !خدا هم نگذره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا قراره برم با &quot;س&quot; برای &quot;م &quot;که تازه زایمان کرده چیزی بخرم و بیام غذای مقوی براش درست کنم!!آخه بیچاره به مامانش ویزا ندادن که بیاد و برای تولد نوه اش اینجا باشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; بنده خدا هم که تو این کشور غریب کسی را نداره!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز تمام وقتم به گشتن توی سایت های مختلف برای &quot;م &quot;تحت عنوان  تغذیه مادر بعد از زایمان بود!!!و همچنین ایمیل به استادی که اشتباهی با یکی دیگه بهش میل نزده بودم!!تصمیم گرفتم واقعا واقعا خودم را از این باتلاق نجات بدم و بلاخره امسال اگه خدا بخواد برای همین دانشگاه کوفتی ابلای کنم حالا تا سال بعد خدا کریمه!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Jan 2009 05:06:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taragol&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>taragol</dc:creator>
<guid>http://taragol.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
